(1)                                                                                                                            اواسط شهریور هوا نسبتا گرم و ظهر زربین. شهر از تکاپوی افتاده همه یه جایی کز کردند یا خوابند یا نیمه خواب یا چرت میزنند با آهنگ کند روز

علی تند تند از خیابان به کوچه آمد با لنگ پا محکم کارتونهای بدبخت زبون بسته رو زد به جعبه های نوشابه های سیاه شده زیر آفتاب حاج کاظم دستشو از روی پیشخون مغازش کشید دو قدم تند تند برداشت رو به سمت در

گردنشو  آورد جلو و چشماش سرش رو هل داد به بیرون مغازه تمام بدنش احساس کرد که دیگه دستش بهش نمیرسه بعد دستپا چه دستپاچه  دو تا فحش آبدار چهارتا حرکت دست جانانه یه پایئن تنه نشونش داد تا خواست جمع جورش کنه . حجیه خانم توی هم مغازه تا خواست برگرده چادرش رو جمع جور کنه و در بره تمام فحش و علامات واشارات راشنیده بود و چشم درچشم حاج کاظم گیر کرد  مرد مثل کوه یخ چکه میکرد تا خواست از  کنار حجیه خانم در بره چهار پنج تا از اون نصیحت های کش دار رو کاسب شده بود

(2)

شهر غور غوری کرد توی خواب دست به دست شد


چند ظهر بعد علی چند متر بالا تر  پدر ومادر . پدربزرگ و دوتاخواهر بزرگترش وایساده بودند کنار اسباب اثاثیه خونشون که ریخته شده بود توی کوچه . پدرش نیم نگاهی تند به علی انداخت وحرفهایی بار زنش میکرد تقصیر توست که علی اینجوری بار آمده . از ته کوچه حجیه خانم رو دید که با زنبیل قرمز دستهای لرزان قدمهای کوتاه و تند تند زیر لب منگ منگ می کرد آژیر میزد و می آمد . پدر علی تو فکر بود که یه کاری کنه  تا شاید پیر زن  دلش به رحم بیاد باز اجازه بده اجاره نشینش بشن با دستش عینکشو رو چشمای ریزش محکم کردو کت شلوار زهوار در رفته شو با دست محکم گرفت  انگشتای پاشو توی کفش های لهیده و فراخ پاش جمع کرد

 رفت طرف حجیه خانم علی از ته کوچه  پدر شو دید که به طرفش میآد ترسید دستشو پشت سرش برد تیرک برق رو گرفت روی نوک پا ایستادآماده فرار شد پدر که نزدیک شد علی بی آنکه سرش رو بر گردونه از پدر برگشت فرار کرد یک مرتبه خورد به دست زنبیلی پیرزن بازانو خورد زمین بلند شد زانوشو گرفت رفت سرکوچه بعدی حجیه خانم مثل کشتی که گیر هوای طوفانی افتاده باشه هنوز داشت تکون میخورد و ثابت و ساکت نشده بود پدر علی بی آنکه بروی خودش بیاره که پدر اون پسره با سلا م احوال پرسی با حجیه خانم ریتم بد کارو عوض کرد پدر شرمنده و سر به زیر  به قیافه پیرزن نگاه میکرد گاهی نگاهی به پشت سر میکرد وبا دست اهل و عیال را نشون میرفت بعد با دو دست و سرش که روی اسکلتش سنگینی میکرد حرفهاشو تایئد میکرد پیرزن بی اهمیت راه افتاد پدر از کنارش او را همراهی می کرد تا اینکه حجیه خانم  چادرشو از کوشه  دهانش رها کرد و خم شد زنبیل رو ول کرد دستشو از آرنج جمع کرد وانگشت اشارشو از مچ جدا کرد و هی بر هی آورد و شرط شروط جدید تا باز اجازه بده بیان خونه اما به شرط اینکه یه فکری برای علی کنند خلاص نامه تمام

(3)

شهر با آرامش خاطر سر نهاد تا خواب هفتاد پادشاه را ببینه پیرزن هم میرفت تا رخت خوابشو آماده کنه

(4)

چندظهر بعدعلی کلافه توی اتاق از پنجره بیرون را نگاه می کرد. گنجشکهای توی حیاط با پرویی جلوش مپریدند و نوک زمین میزدند وعلی هیچ آزاری بهشون نمیتونست بروسونه . سرش رو از پنجره برگردوند به درب قفل شده اتاق نگاه  مایوسانهای کرد و دستاشو توی هم گره زد چمپاتمه نشست . همه جا آرام و همه خوابیده بودند

شهر توی خواب خروپف می کرد و پیرزن توی خواب با لبخندی ملیح حرف میزد

(5)

شب قرار بود بخاطر علی که چند روزی توی اتاق زندانی شده بود دستشو بگیرن و ببرن بیرون یه دوری بزنن

علی توی راه هر چه تقلا می کرد که دستشو از توی دست پدرش در بیاره نمیتونست پدر سفت میگرفتش وبا دستش دست علی رو مکشید که تو فکر اینکه ولت کنم نباش . پدر علی انگار دست نامزدش رو گرفته بود

علی نگاه دستش که توی دست پدرش گیر کرده بود میکرد تو فکر بود اگه ولش میکرد چه معرکه ای بگیره توی کوچه و خیابون بیکار نمیشود با پا هر چه دم دستش بود شوت میکرد و یا با اون دستش هر کاری میتونست میکرد ولی راضی نمیشد انگار دستشو دوخته بودند به دست پدرش

موقع برگشتن ساعت 1 بود کوچه و خیابان همه از ریتم افتاده بودند مغازه ها همه بسته بودند رفتگر ها داشتند آرام آرام خیابان را تمیز میکردند وصدای جاروب که روی آسفالت کشیده میشد انگارشهر را خواب میکرد . اهل عیال خانه بی حرف و صدا دنبال هم  از خیابان به کوچه سرازیر میشدند . علی هم خسته از بس تقلا کرده بود تو بغل پدرش خواب رفته بود رسیدند سر کوچه بن بست. ته کوچه تاریک بود همه با احتیاط کامل. پدر علی چشماش جایی رو نمیدید خم شده بود و کلیدها رو یکی یکی امتحان میکرد همه دم نمیزدند از ترس اینکه حجیه خانم بیدار بشه. انگار توی تاریکی علی تکونی خورد و بیدار شد دید چشمش روبروی زنگ درب خونه است . اطرافشو نگاه کرد همه جا تاریک بود بعد با لبخند تیزی و پر انتقامی انگشت اشاره شو از میان انگشتاش جدا کرد بعد انگشتشو از جلوی صورتش برد گذاشت روی زنگ و برنداشت. پدر تاخواست بفهمه چه شده صدای زنگ تمام کوچه را گرفته بود همه با هم پریدند دست علی را گرفتند حالا دست علی تو دست همه ساکت مثل مجسمه ایستادن چشماشون این طرف اون طرف را نگاه می کردند بی آنکه چیزی ببینند خشکشون زده بود از ترس . چند لحظه همین جور گذشت صدایی نیومد پدر نفسش رو برد توی سینه که نفسی راحت بکشه یک مرتبه درب حیاط باز شد حجیه خانم مثل شمر ذالجوشن توی چهار چوب درب قاب بسته بود پدر که نمیدونست نفسشو چکار کنه خواست باهاش یه چیزی بگه که پیرزن هوار و داد بیداد فحش و ناسزا بد و بیراه . چراغهای همسایه ها یکی یکی روشن شد وهمهمه و سر صدای همسایه ها و از همسایه ها به همسایه ها تمام شهر از خواب بیدار شدند شهر به هم ریخت

(6)

فردای آنروز اهل و عیال سر کوچه کنار اسباب و اثاثیه ریخته شده شون خوابیده بودند و پدر علی وا مانده ایستاده علی رو که ته کوچه وایستاده بود تو دستش چندتا سنگ و منتظر گنجشکها تا حساب اونها رابرسه

                                                                       86/7/10  مشهد                              خدامی