داستانك
چراغ خاموش
نگاه با حسرت خاله رباب به بچه هاي توكوچه كه داشتن با بزش بازي مي كردن . دو سال بزرگش كرده بود مثل بچه نداشتش. يهو تلفن زنگ خورد آخه سه روز بود شوهرش زنگ نزده بود . بند بزش رو با عجله بست رفت داخل اتاق. آمد ديد بزش نيست،بچه ها هم نبودن توكوچه. سي سال دم غروب تو حياط رو به قبله دعا مي كرد بچه دار بشه اما امروز غروب مي خواست بچه ها رو نفرين كنه كه بغضش تركيد. باز تنها رفت تو اتاق. چراغ خاموش شد
خدامي
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 9:17 توسط روح الله خدامی
|
